ویژگی های شعر دوران مشروطیت
1-بارز ترين ويژگي اش جدايي از حوزه ي عرفان و تصوف وروي آوردن به انسان گرايي است.
2- فردیت انسان
3- از شعر نخبه گرا به شعر مخاطب عام
4- مضامين نوين
5- وطن پرستي وناسيوناليسم
6- آزادي خواهي، استبداد ستيزي
7- زندگي كارگران و كشاورزان و سرنوشت درد بار آنان
8- دوري از حوزه ي نفوذ مذهب و انتقاد از خرافات مذهبي
دهه 20 : دوران بشارت
اوضاع اجتماعی
گریز رضاخان
پایان جنگ جهانی دوم
ورود و خروج بیگانگان
فرارویی احزاب سیاسی
نبرد مستمر برای کسب قدر
از جمله شاعران این دوران می توان از :ملك الشعراي بهار- ایرج میرزا - میرزاده عشقی - نیما یوشیج - عارف قزوینی - نسیم شمال
دهه 30 : دوران یأس
اوضاع اجتماعی
سقوط حکومت مصدق
پیروزی یاران شعبان جعفری
بازگشت محمد رضاشاه به تخت سلطنت
نادر نادرپور
به زردی دلفریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانی انسان عصر خویش در ستیز با حریف اعتراف می کند
”اندام من اندام شمعی واژگون است
کز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است...
هر چندکه می داند که این نور
از مرگ با او دورتر نیست
اما در این غم نیز می سوزد که افسوس
از آن آتش دیرین که در او شعله می زد
دیگر خبر نیست دیگر اثر نیست”.
اسماعیل شاهرودی
در هنگامهی حضور یأسها و شکستها چشم آرزو فرو نبست:
”تنها من مانده ام
و چله نشینی
یأسها و شکستها...
خرابه این تنهایی را اما به جای خواهم گذارد...
و خواهم پیمود تنگه وحشتزایی راکه در فاصله اکنون
و دنیای فرداست”.
محمد زهری
از مرگ امیدها خبر داد؛ از مرگ انسان که تاوان دلبستگیهای بیسرانجاماش را پرداخته بود:
“آن مرد خوش باور...که
با هر خنده می خندید
و با هر گریه می گریست
نومیدوار دشنه در قلبش فروبرده است
اینک به زیر سایة دیوار غم، مرده است”.
مهدی اخوان ثالث
رنجی نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز رهزنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است:
”هر که آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”.
شعر زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشته بهیغما رفته خود را هنوز پرمعنا مییابد.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
دهه 40 : دوران سرگردانی
اوضاع اجتماعی
محمدرضا شاه پهلوی پرچمدار انقلاب سفید میشود
سرمایهداری به روستاها سر میزند.
طبقهی متوسط سر بر میآورد
کالاهای غربی بازار ایران را تصرف میکنند
جبههی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند.
جنبش اسلامی آیت الله خمینی را مییابد.
حسنعلی منصور ترور می شود.
طیب حاج رضایی شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداری میکند.
خلیل ملکی و یاراناش محاکمه می شوند.
محمدرضاشاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار میگیرد.
تشییع جنازهی غلامرضا تختی، صحنهی اعتراض به رژیم شاهنشاهی میشود.
کانون نویسندهگان ایران پا میگیرد
و اگرچه محمدرضا شاه تاج میگذارد، شاعران نیمخیز میشوند و غبار جامه می تکانند
اسماعیل خویی
بر خیزش خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد:
“دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”.
نادر نادر پور
اما، از آوازهای کهنه دلزده است:
”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنهای را در کوچههای شهر بااین دو بیت ناقص آغاز میکنند: آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟
محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهیها شهادت می دهد؛ به بیپناهی کودکانی که خواب هایشان خالی است:
”عروسکها را در شب تاراج کردهاند... در شهر چهرهها را در خواب کردهاند”.
حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطرههای باران پاسخ میدهد:
”و گوش کن که دیگر در شب دیگرسکوت نیست این صدای باران است”.
محمدرضا شفیعیکدکنی در کنار حمید مصدق میایستد:
”امروزاز کدورت تاریک ابرها در چشم بامداد انفالی گرفتهام پیغام روشنایی باران”.
فریدون مشیری به پیشبینی کدکنی اعتقادی ندارد:
”کاش میشد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد”.
فروغ فرخزاد
در طالع انسان نقش برابری میبیند:
”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید
و سفره میاندازد ونان را قسمت میکند”.
شعر ایمان بیاوریم به آعاز فصل سرد : روح تمام انسان ها در تمام دوران. زمان جنسیت جوانی و پیری ندارد. انسان بالغ است که به سرچشمه حیات رسیده
” من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام“
سخنش برای تمام انسانها قابل فهم است و کل را در بر می گیرد
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را می فهمم........
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند
به تعبیر دکتر براهنی: مرثیه ی بشریت امروزاست.
قصه ی غمگین انسان معاصر
شعری ست ناب از انسانی ایرانی و جهانی شده و مدرن که تاریخی ویران و پرهیاهو پشت سرش دارد و در جهانی سراسر نامردمی و دروغ و تزویرو نیرنگ و خشونت زندگی می کند.
انسان ایرانی مظلومی که آرمان هایش همه از بین رفته یا سست شده است و بنیان های سنتی اش فرو ریخته و چیز جدیدی جای آن را نگرفته باشد در میان زمین و آسمان آویزان است و نمی داند به کجای این شب تیره بیاویزد .
منصور اوجی
از این همهتناقض خسته است:
”در دیاری که یکی از شور میگوید، یکی از پرده بیداد...
میشود آیا کسانی یافت
راهشان یک راه
فکرشان یک جور
جادههای دوستیشان از کجی بس دور؟
میوه های مهرشان شاداب ؟"
مهدی اخوانثالث
که ساز زمانه را همخوان نمییابد، تناقضهای او تناقضهای خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه میاندیشد همدلی با رهروان را باید شعری سرود؛
”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشارات مناجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوهی مزدک و زردشت که عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم”.
او نوید میدهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید، و در شهر شما از چنگ دلتنگیها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت کنم، یک چند هوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”.
شعر کتیبه
نمايشگر رنج و سختي انسان بسته به زنجير تاريخ و طبيعت است:
”فتاده تختهسنگ آنسويتر، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي...“
تجسم جبر سنگين بشري، و به تبع آن يأس فلسفي و اجتماعي
تجسم سرشت شاعر با سرنوشت آدمي در گردونة رنج تاريخ
انسان در هر زمان و مكاني كتيبهاي دورو در درون دارد كه از هر سو بازتابي يكسان دارد. آنجا كه اخوان ميگويد:
نوشته بود:
همان،
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آن رويم بگرداند
جبر مطرح شده شعر، نمود جبر تاريخ و طبيعت بشري و نماد جبر اجتماعيـ سياسي انسان امروز.
سنگيست دو رو كه هر دو ميدانيمش
جز «هيچ» به هيچ رو نميخوانيمش
شايد كه خطا ز ديدة ماست، بيا
يك بار دگر نيز بگردانيمش
بند آخرين شعر، تصويري عميق و عاطفي است از افسردن و پژمردن انسان گيج و گرفتار:
نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب، شط عليلي بود
دهه 50 : دوران ستایش قهرمانان
اوضاع اجتماعی
پیروزی انقلاب
فعالیت علنی مخالفین حکومت
چهار عنصر مشترك مکتب ها است درادبیات قرن بیستم :
اضطراب
فردیت
تنهایی
مسخ شدگی
اتفاقی كه در غرب با سرعت در یكصد سال گذشته افتاده بود در ایران بعد از انقلاب خودش را نشان داد. انقلاب ایران باعث خیلی از دگرگونیها شد كه یكی از مهمترینشان بحران هویت و بحران زیبایی شناختی بوده است. همه اینها نتیجه درك تازه از زندگی در نزد مردم است. یعنی از خوش باوریهایی مثل اینكه همه جهان گلباران خواهد میبینند كه خبری نیست، بلكه مسخ شدگی و اضطراب و تنهایی انسان را بیشتر لمس میكنند. مفهوم انسان برایشان زیر سوال میرود. تعریفها عوض شده است. اومانیسمی كه پس از انقلاب معنا پیدا میكند دیگر آن معنای گذشته را ندارد. انسانیت كمكم معنای خودش را از دست میدهد. انگار یك ماكتی از انسان باقی مانده است و در تاریخ طبیعی است. این سیر تحولی تاریخ است. و این مسئله درایران بعد از انقلاب خودش را در تمام عرصههای زیباشناختی هنری نشان داد
هنوز جمعبندی دربارهاش نشده است و به این خاطر نمیتوانم ببینم كه وضعیت حضور انسان در این شعر چگونه است. اما این مسخ شدگی و دیگر عناصری كه مطرح شد در شعر این عصر وجود دارد. دغدغه انسان در شعر هم بازتاب دغدغههای او در زندگی است.
فهرست منابع اینترنتی
وبلاگ شمس لنگرودی http://shamselangeroodi.blogfa.com
رفتار تشنگی: گفت وگو با شمس لنگرودی / علیرضا فراهانی / روزنامه کارگزاران
شمس لنگرودی - شعر قبل و بعد از انقلاب / شمس لنگرودی / (انجمن مطالعات خاورمیانه) در دانشگاه جورج واشنگتن، به تاریخ 21ـ19 نوامبر 99.
شعر مشروطيت و کشف انسان / حجت اله کرمی
تحليل و تفسير شعر «كتيبه» سرودة مهدي اخوانثالث / دكتر محمدرضا روزبه
فروغ شاعری استثنایی/محمدعلی شاکری یکتا
دیگر منابع
1- شفيعي كد كني،ادوار شعر فارسي ،نشر سخن ، ص35
2- ما شاءالله آ جوداني،يا مرگ يا تجدد ،نشر اختران ، 1382،
3- نادر نادر پور مقدمه ي شعر انگور، نشر مروارید
4- ادوار شعر فارسي
5- شاهرخ مسكوب ، چند گفتار در فرهنگ ايران ، نشر زنده رود ، 1371 ص157
